بعضی از دوستان نظر میدن ظاهرا کاری دارن با این بنده حقیر
لطفا اگر کاری دارین بهم ایمیل بدین چون من نمی دونم کی و چطور می تونم با شما حرف بزنم در ضمن ادرس ایمیل هم این کنار نوشته شده زیر نوشته هایی که زیر عکس حاج همت هست.
در ضمن از این به بعد اسم وبلاگ رو بنا به دلایلی از عاشق گناه کار به چادر خاکی(چادر بی بی زهرا) تغییر پیدا کرده
با تشکر
خادم وبلاگ
امیدوارم از این تغییرات خوشت بیاد
خب دیگه یک سری تغییرات در اثر خیلی حرفایی که دوستان برام ایمیل کردن رو قرار انجام بدم
یا حق
طبقه بندی: دل نوشته،
خدایا من آن نیستم که همه میپندارند و تنها تو آگاهی و من که به راستی درون من چیست.
خدایا تو مرا نزد همگان خوب و شایسته جلوه دادی و من بهتر از هر کس میدانم که شایسته آن نبودم، اما با دریای لطف تو چه میتوان کرد؟
پروردگارم، چگونه میتوانم در برابر عظمت تو فریاد برارم و تقاضای ذلت کنم و به همگان بگویم که من آن نیستم که مرا میخوانید، اما آنگاه که تو مرا اینگونه میخواهی؛ ناچیز ترین سپاسم در برابر تو سکوت من است ...شکر ...
حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور
اینقد هم لیاقت ندارم حتی هم اسم یه شهید باشم
اونوقت چطور دارم آرزوی شهید شدن رو توی دلم می پرورونم
به امید روزی هستم که شاید منم مثل مادر هجده ساله ام گمنام بشم
روزی بیاد که هیچ اثری از بدن پر از گناه من نباشه![]()
هی ما کجا و شهادت کجا ......![]()
همین که بتونم راه آدم شدن رو پیدا کنم خودش لیاقت می خواد.....
با خود گویم که شاید فقط شاید
روزی آن دست بریده ی دست گیر
دست مرا هم بگیرد و به عرش برد
اما گویی در خود خیالی واهی دارم
نه تنها آدم نیم بلکه راه ، راه رفتن هم ندادم

روزی خواهد آمد که من هم تکه تکه شوم
خودش امید را در دلم زنده کرده
خودش خوابش را به من و به همه
نشان داده پس خواهد آمد روز موعد
خواهد آمد............![]()
طبقه بندی: قاب عكس،
اونجا بود که فهمیدم تو با همه مردها فرق داری

وقتی اون روز تو باغ همه ی خانومها رو جو گرفته بود و جلوی همه قهقه می زدن و شوهراشون هم بی خیال نشسته بودن و تماشا می کردن
وقتی منو هم به جمعشون دعوت کردن ؛ آروم تو گوشم گفتی:
«مواظب وقار و متانت ات باش عزیزم
»
اونجا بود که فهمیدم تو با همه مردها فرق داری
وقتی حواسم نبود و کمی روسری ام لیز خورده بود و موهام دیده می شد با لبخند گفتی:
«موهات بیرونه ها خانومی!»
درحالی که موهام رو قایم می کردم نگاهی به زنهای اطرافم تو خیابون انداختم. شرم آور بود. شوهراشون چه بی خیال...
اونجا بود که فهمیدم تو با همه مردها فرق داری
وقتی درعین حال که منو به فعالیت اجتماعی و درس خوندن و فعالیت در دانشگاه تشویق می کردی؛ هرازچندگاهی یادآوری می کردی که:
«غرور زن در مقابل مردان غریبه بجا و خوبه
»
اونجا بود که فهمیدم تو با همه مردها فرق داری 
وقتی اون روز آقای .... همسایمون اومده بود دم در. چادر سر کردم و رفتم قبض ها رو ازش گرفتم .برگشتم دیدم با لبخند بهم خیره شدی . گفتی:
«خوشم اومد چه مردونه برخورد کردی, بدون عشوه و طنازی»
اونجا بود که فهمیدم تو با همه مردها فرق داری
وقتی اون روز تو مجلس عروسی یهو همه رو جو گرفت و زن و مرد قاطی شدن و... مردهای دیگه با چه لذتی به تماشا نشسته بودن.
تو مثل برق از جا پریدی و زدی بیرون. پشت سرت اومدم . گفتی:
«متشکرم که اونجا نموندی»
اونجا بود که فهمیدم تو با همه مردها فرق داری

ای کاش همه ما بتونیم طوری فکر کنیم که بابا یه روزی باید بریم یه جایی جواب یه چیزایی رو پس بدیم،باید جلوی همین قرآن جواب بدیم
ای کاش یکمی فکر کنیم که ما یه روزی باید جلوی چشمای
حضرت فاطمه(س)![]()
عزیز دلم که ای کاش بمیرم و روزهای غمش رو نبینم بریم اصلا با خودمون فکر نمی کنیم که از خجالت آب میشیم
بارالها مرا تکه تکه بپذیر تا شرمنده مولایم علی(ع) نشوم که عشقش با پهلوی شکسته به عرش رفت و پسرش حسین(ع)که دلم همیشه عزا دارش هست بی سر به عرش رفت،که عباس علمدارش که خجالت زده غیرتش هستم بی دست و با بدنی تیر خورده به عرش کبریایی سفر کرد
خدایا خودت پاکیزه خاکم کن
طبقه بندی: دل نوشته،
مرا چه زنده بودن و در محضرت بیش از این گناه کردن
خدایا مرا بپذیر و فرصت پاک شدن را به این بنده عاصی و سرکش عطا کن
خدایااااااااااااااااااااااااا بابا نوکرتم فقط منو ببخش و فرصت گناه کردن بهم نده همین خدایا می خوام شب و روز ذکرتو بگم و نماز بخونم تا شاید یه نیم نگاهی بهم کنی اما این دنیا نمی ذاره
خدایا می خوام از این مردم دل بکنم بشم خادم حرم امام معصومت ،بشم خادم شهدایی که برای رسیدن بهت سر از پا نمی شناختن و هزار تا کار دیگه بکنم تا شاید اون نیم نگاهت به منم باشه
اما همین مردم زمین گیرم کردن
نمی تونم بعضی هاشون رو رها کنم و بیام سراغم دلم که فقط تو ای خدا مهربونم توش هستی
خدایا اگه اوضاع مادرم خوب بود مطمئنا شب و روز برای مردم پاکی که دور از این شهرهای پر از زرق و برق زندگی می کنن خادمی می کردم
خدایاااااااااا یک کلام ،بخدا خیلی می خوامت ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
طبقه بندی: دل نوشته،
بازهم آمد غریبانه دفن شدن آسمان به زیر زمین
آمد شبی که عطر یاس به زیر خاک مدفون شد
گذشت و گذشت ایامی رسیده که به روز شهادت آن مادر غریب آشنا ما ز بوی عطرش هم نمی توانیم بارگاه فرشته باران او را دریابیم
آه ای خدای من ما چه می کنیم که آن مزار نورانی و پر ز عطر و فرشته باران را نمی توانیم در یابیم
خدا یا آن روز هایی هم که در بهشت را به روز زمینیان باز کرده بودی و فوج فوج به سویت می شتافتند هم گذشت و دیگر راه رسیدن به بهشت از مویی هم نازک تر شده و گاه گاهی یکی از بین این همه آدم را به آن راه می دهی
خدایا به حق غربت آن آشنای غریب به ما رحم کن و شهادت را روزیم گردان

طبقه بندی: دل نوشته،
سلام به همه آدمهای اهل دل
نمی دونم چکار کنم امسال میخام برم راهیان نور ،اما نمی دونم با چه رویی![]()
برم بگم شهدا من اومدم پیشتون ازتون خواهش کردم منو آدم کنین ،منو هم از راز های خودتون و حس آدم بودن ،حس خوب بودن بی بهره نزارین،شما لطف کردین دادین اما من همش تا تونستم تو این دوسال گناه کردم تا تونستم تا قطره آخر خونم گناه کردم ،بگم چی ،اما همین که لطف کردن بعد دوسال منو دعوت کردن که برم پیششون بازم خدا رو صد هزار بار شکر که دارم جایی که میشه توبه کرد میرم جایی که میشه خدا رو بیشتر حس کرد میشه خدا رو طوری حس کرد که بشه از ش خواست آدم رو بخششه
اما بعد دوسال که دوباره نمی دونم سر چه چیزی منو دعوت کردن که برم خونشون.......
خدایا صد هزار بار شکرت که هنوز همبه من لطف داری
یعنی هنوز با این که گناه میکنم منو دوست داری و می خای من برگردم به سمت خودت از دست نرم خدایااااااا صد هزار مرتبه شکرت![]()
![]()
طبقه بندی: دل نوشته،

طبقه بندی: زندگی نامه مردان بی ادعا،
رضا هم که بزرگ شد در همين ايام با کاروان به مشهد مي رفت.
دوستش در سفري که همراه رضا بود تعريف مي کرد؛ رضا يک شلوار کردي مي پوشيد مي رفت حرم، گوشه اي مي نشست و با امام رضا(ع) حرف مي زد.
عشق و ارادت او به امام رضا هميشگي بود. وقتي شهيد شد در جيبش کاغذي پيدا کردند که رويش نوشته بود:
توي اين عالم هستي که همه رو به فناست
به خدا يه دل دارم اونم مال امام رضاست
طبقه بندی: وصیت نامه شهدا،
یک گلوله در مغز، صاحب این جمجمه خرد شده
آخرین لحظه، توانسته از زیر چشم بند، قاتلش را ببیند؟
آخرین قاب زندگیاش، چهره عرق کرده یک افسر بعثی بوده که داشته ماشه را میچکانده؟
تق تق گلوله کلاش و ترکیدن جمجمه و جان دادنش چقدر طول کشیده؟
چه کشیده آن لحظات آخر؟
برای کی وبرای چی؟
میدونی؟
کاری نداره...از وصیتنامش میشه فهمید!
طبقه بندی: زندگی نامه مردان بی ادعا،
هنگام ظهر، اتوبوس برای نهار در جایی نگه داشت. همراهمان ناهار داشتیم. پدرم رفت و با اصرار، راننده را آورد با هم غذا خوردیم. ادب و متانت پدرم و احترامی که به وی گاشته بود چنان او را تحت تاثیر قرار داد که از بابت کارش پشت سر هم عذرخواهی می کرد.
بعدها هم ارتباطش با پدرم برقرار ماند و پدرم کمک زیادی به او کرد.
تاریخ شهادت: 1364 ه ش
" ملتی که برای رضای حق تعالی انقلاب کرد و برای ارزش های معنوی بپاخاسته است، چه باک دارد از شهادت عزیزان و آسیب دیدن نور چشمانش و تحمل سختی ها و مکاره؟!.. که جنت لقاءالله - که فوق تصور عارفان است- محفوف به مکاره است... امید آن است که ولی نعم...، حجت الاسلام حاج شیخ فضل الله محلاتی شهید عزیز را- که من و شما او را می شناسیم که عمر خود را در راه انقلاب صرف کرد و باید گفت یکی از چهره های درخشان انقلاب بود و در این راه که راه خداوند است تحمل سختی ها نمود و رنج ها کشید و با قامت استوار ایستادگی کرد- اجازه ورود در محضر شهدای صدر اسلام مرحمت نماید."
طبقه بندی: زندگی نامه مردان بی ادعا،







